جاده خیال مرا به انتهای نگاهم می برد
سکوت سرد قدمهایم همچنان پوست سفید زندگی را خالکوبی می کند
تنهایی بکر چشمهایم عمق جنگل های ناشناخته را شرمنده می کند...
در عجبم....!
.
.
که چگونه با اینکه آرزوهایم کال و نرسیده اند اما هنوزم می توانم از آنها
مربای شیرین آرزوی دیگری بسازم....